خرید بک لینک

تو پیدا ترین راه ِ گُمراهیامی... خودش نوشت۱: نوشته ام که شب به صبح برسد و خود به من... اگر رمز خواستید لطفا اعلام بفرمایید!

برچسب: نویسنده: هستی امیری تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 15:48

مدتی هست که وقتی میبینم فردی از کسی دلگیره، بهش میگمماهیت دنیا و آدم هاش همینه و حالا اگر تونستی این موضوع رو بپذیری و بگذری و به راهت ادامه بدی؛ تو به خوشبختی رسیدی و رهایی...این روزا بیشتر از قبل موسیقی کلاسیک و کلاسیک مدرن گوش میدم و اغلب این بی کلام ها به حدی منو غرق خودشون میکنن که یا زمان برام بی معنی میشه و یا وقتیکه به خودم میام میبینم نصف کتاب رو خوندم و یا چندین صفحه به نوشته هام اضافه کردم...توی برهه ای هستم که نمیدونم چرا اینقدر برام پیشنهاد پروژه و پلن و حتی شراکت میاد و من بیشترین کاری که میکنم اینه که بعد ده دقیقه صحبت کردن باهاشون، یا مخالفت میکنم یا کلا جوری از تصمیمشون پشیمونشون میکنم که میگن خدا خیرت بده... و سوالی که اول از همه این روزا ازشون میپرسم اینه که: واقعا فکر میکنی این همه کافه و بیکری و فست فود و رستوران بس نیست؟ که اینقدر همه این روزا شده فانتزیشون و یا آخرین پلن کاسبی... ؟ اونم با این سرمایه کم و این تورم بالا؟... / برای مثال یه نفر رو پارسال اتفاقا با سرمایه خیلی بالایی پشیمونش کردم و ارجاعش دادم به یک کار تولیدی که حداقل تعداد بیشتری مشغول به کار بشن و از دغدغه های سطحی و مزخرف کارهای فانتزی که شده آرزوی این روزای مردم فاصله بگیره... یکی دوتا پلن بهش پیشنهاد کردمو حدودی طرح رو براش باز کردم و دید مثل اینکه همچنان مشتری کافه ها باقی بمونه و وارد این عرصه نشه بهتره تا اینکه با این سرمایه ی بالا بیاد کار فانتزی و پر دردسری رو شروع کنه که اغلب سرمایه دارها این روزا برای چشم و هم چشمی یا برای موارد سنگین غیرقانونی وارد این فاز از بهره برداری اینجور پلن ها میشن...خلاصه متاسفانه جوری شده که قشر متوسط و پایین جامعه نمیدونن چیکارکنن از بس که به بن بستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی امیری تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 15:48

عجیب دلتنگم، دلتنگِ پاییز و یک جاده ی کوهستانی دنج و خلوت، که محتوای آن به تنهایی و موسیقی و کتاب و شعر و نوشتن ختم بشود... از آن دسته نوشتن هایی که دیوانه وار مینویسم و به هیچ چیز نمی اندیشم...مدتی هست که گاهی مردد هستم تا برای داستان و مضمونی که در ذهنم خلق شده دست به قلم بشوم و داستانی را بنویسم، مانند داستانی که اخیرا بخش اولی از آن را اینجا پست کردم... اما نوشتن داستان آن هم به این شکل مضامین، نویسنده را به قدری مبهوت و غرق خودش میکند که از کار و زندگی غافل میکند حتی از هرچه هست و نیست...یادم می آید سالها پیش داستان کوتاهی کمتر از ۵۰ صفحه نوشتم که بطور ناشناس به عزیزی دادم تا بخواند و نظرش را بدهد، چرا که ایشون واقعا کتاب و رمان خوان حرفه ای هستند و بیش از حد تصور درک قلم دارند و این برایم فرصتی بود تا ببینم حداقل در آینده ارزش وقت گذاشتن دارد یا نه!گوشی را دادم به او و گفتم لطفا این داستان را بخوان و نظرت را بهم بگو، بدون هیچ معطلی شروع به خواندن کرد... و من مشغول موسیقی و قهوه ای بودم که برای خودمان دم کرده بودم... تا اینکه گفت تمام شد و گوشی را به من داد...گفتم چطور بود؟گفت: عالی بود فقط نمیدانم چیزی که میخواندم داستان و رمان بود یا شعر... مرا به آسمان معلق کرد و هم شادمان و غمگین، نمیدانم چه توصیفی کنم که برازنده اش باشد اما خب...که او ناگهان اشک هایش سرازیر شدند...گفتم یعنی اینقدر غمگین بود که باعث این اشک ها شد، گفت نه فقط احساس غیرقابل وصفی بهم دست داد که نه در زمینم و نه در آسمان... نه پُر ام و نه خالی... نمیدانم نمیدانم فقط انگار مرا به حدی این احساسش گرفته که حالم دست خودم نیست...لبخندی زدم و گفتم حالا اشک هایت را پاک کن تا قهوه ات سرد نشده، گفتم حالت را خیلی خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی امیری تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 15:48

حقیقتا اونقدر ذهنم پر شده از تمثیل های اینچنینی مثل عنوان این پست و جز به جزئش رو دارم زندگی میکنم که زندگی کردن رو دیگه اونقدری که اکثریت با ارزش میدونن، من یکی دیگه اونقدر با ارزش نمیدونم که بخوام همه چیزو به خودمو اطرافیانم اونقدری سخت بگیرم که اذیت بشمو اذیت بشن... چون بنظرم تلاش کردن و جنگیدن هم حتی اگر از یک مقداری فراتر بره دیگه خارج از مقدار تعریف شده ای هست که ارزش قرارگیری توی زندگیمون رو داشته باشه... برای همین به شادی های کوچیک خیلی عمیق تر از قبل نگاه میکنم و به غم های بزرگ همچنان مثل قبل عمیق، چرا که اگر غمی نباشه هیچ شادی هم دیگه نیست و ذات وجودیت زندگی به پذیرش رنجی ِ که ما باید بپذیریم و به زندگی ادامه بدیم...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی امیری تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 13:24

اگر رمز خواستید حتما اعلام بفرمایید...

برچسب: نویسنده: هستی امیری تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 17:41

چند روز پیش بعد مدت ها بعد از جراحیم با یکی از بهترین دوست هام که به نوعی پیر ِ داناست، صحبت میکردم و بعد از چند ثانیه سکوت وسط حرفاش یهو بهم گفت، میدونی انگار از اونجایی که میدونی تهش هیچی نیست موضوع مهاجرت خیلی وقته برات تموم شده... گفتم آره دقیقا از اونجایی که میدونم رنج کشیدن یکمعقوله ی یک رنگ و جدانشدنیه از انسان، چرا وقتی میدونم هیچ جایی الان خبری نیست مگر با پول هنگفتی بخوای بری که برات فرش قرمز پهن کنن... که خب اگر به پول هنگفته که اگر داری همینجا آخره دنیاست و میتونی همه چی داشته باشی و هیچی نداشته باشی... خاصیت پول هنگفت داشتن دقیقا همینه که ممکن همه چی داشته باشی اما در اصل هیچی نداری...حالا موضوع مهاجرت ۹۹درصد برام حداقل فعلا تموم شده ست و کاملا آدابته شدم با نوعی آرامش و شادی درونی که اگر بخوای با حداقلی ها هم میتونی هرچند سخت با شرایط اینجا اما شدنیه ولی کار هر کسی نیست چون باید بلد باشی نگاه کنی نه اینکه ببینی، بفهمی نه اینکه بشنوی، و با سکوتت صحبت کنی... اینکه باشی اما نه با هرکسی، طعم ِ بودن رو بذاری بچشه و درک کنی اما نه برای اونی که نیست... و اینکه همیشه سعی میکنم اینارو به خودم یادآوری کنم و یادم بمونه که حتی اگر امیدی نداری و هنوز آرزویی داری باید سعی کنی با آرامش و سکوت، جنگیدن رو فراموش نکنی اما نه به قیمتی که به رنج هات اضافه کنی...خلاصه که به نظرم شکل رنج کشیدن رو نمیشه حتی با مهاجرت خیلی تغییر داد، بخصوص اینکه اگر کوچکترین عاطفه ای هنوز درونت وجود داشته باشه، حتی اگه بهترین موقعیت رو توی بهترین کشور دنیا هم داشته باشی، باز هم بخشی از تو داره رنجی رو تحمل میکنه که اونقدر غریبه و ناشناخته هست که فقط گاهی ممکن اسمش رو بتونی بذاری دلتنگی و غربت... و اینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی امیری تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1402 ساعت: 0:39

یکی از خصوصیات بد یا خوبه من همیشه این بوده که در اوج بحران ها هم حتی اگر در عمق دردی در حال غرق شدن هم باشم، آرامش خودم رو حفظ میکنم و به اطرافیانم هم سعی میکنم آرامش بدم...هیچ چیزی قابل پیشبینی نیست و این از خوبیا و بدیای این دنیاست، برای مثال این روزا با اینکه خیلی درگیر سلامتی خودمو و نگران سلامتی و آرامش خانوادم بودمو بینهایت روزهای سختی رو گذروندم.بالاخره بزودی عمل بعدی انجام خواهد شد؛ با این حال شرایط جوری داره پیش میره که در کمال آرامش شروع کردم به آماده کردن ذهن اطرافیان بابت گسترش چیزی که هرلحظه ممکن به اینجا هم برسه و بنظرم یک ذهن آماده با راه کارهای متعدد، خیلی بهتر از یک ذهن ناآماده و در شوک و ترس فرو رفته هست...دوستان مثل همیشه توی این مدت میخوندمتون اما خب خیلی حال و حوصله ی نوشتن نداشتمو، امیدوارم بزودی این روند تغییرکنه و مثل گذشته بیام و به پست و کامنت نویسی ادامه بدم... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی امیری تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 17:26

بعد از درگیری های اخیری که داشتم و درجریان هستید، حال و حوصله ی نوشتن هم اونقدر ندارم چون واقعا حاله دله اکثر مردممون خوب نیست و متاسفانه کسب و کارها هم هر روز بیشتر دارن جمع و بسته میشن و این یعنی روزهای تاریک تری در انتظارمونه...

برچسب: نویسنده: هستی امیری تاريخ: شنبه 18 شهريور 1402 ساعت: 2:07

بالاخره انجام شد و در حال حاضر با تورم شدید صورت و فک و دهان و درد عجیبی در ناحیه صورت و سر و گردن و حتی تا ناحیه کتف درگیرم و کبودی دور چشمم که با این اوضاع چیز عجیبی انگار بنظر نمیاد... هرچهارساعت دوتا نوافن و هر ۸ ساعت آنتی تجویز شده با دسر و مخلفات... اما با این حال انگار نه انگار... ولی خب خداروشکر همینکه نصفش تموم شد و فقط باقیش مونده جای شکرش هست...واقعا عمل عجیب و سختی بود، چرا که با بی حسی همراه بودو کلا میدیدم چه اتفاقاتی داره میفته و یه مکالمه هم بینمون جریان داشت، اون صحبت میکرد و من با چشم و حرکت دستم ارتباط برقرار میکردم، بخصوص جاهایی که احساس میکرد دارم درد میکشمو تعریقم داره شدیدتر میشه و از روی پیشونی و صورتم پاک میکرد و ازم میپرسید مگه نگفتم هروقت دردی احساس کردی بهم بگی دوباره، الان درد داری، و من با اشاره چشم و دست میگفتم بله؛ و دوباره بی حسی رو افزایش میداد و کلا تجربه عجیب و دردناکی بود، بخصوص موقع دریل کردن و یا سوراخ کردن استخوان و جایی که بعد از کلی بی حسی زدن وقتی به عصب فک یه اشاره شد و من کم مونده بود از درد بیهوش بشم... کلا لحظات عجیبی بود و روزای دردناکی رو دارم میگذرونم...یکم که اروم تر بشم حتما میام و ممنونم که پیگیر هستین و محبت دارین... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی امیری تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 18:18

خیلی دست و دلم به نوشتن پست نمیره و بیشتر سعی میکنم کمتر دغدغه مند بنویسم چون با کوچکترین ناراحتی و مثلا عصبی شدنی درد شدیدتر میشه، به همین خاطر کمتر میام برای پست تا اینکه زودتر عمل انجام بشه و بعد حسابی حرف دارم برای نوشتن و ثبت شدن...این روزا بیشتر سرگرم مطالعه و اپدیت مباحث فنی مهندسی و مبانی تئوری و عملی مربوط به کارهام هستمو گاهی هم دارم وسوسه میشم که دوباره برم سمت پیانو، چون بعید میدونم به این زودیا با این شرایط فعلی بتونم برنامه های رکورد و ضبطم رو پیش ببرم و دارم با خودم تعاملی انجام میدم تا ببینم دوباره برم سمت پیانو یا نه... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی امیری تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 17:26

دروغه پیروزی،واسه اونکه دنیا رو عین ِ من میبینه... !خودش نوشت۱: فعلا دارم درد رو با شیوه های مختلفی تحمل میکنم که در وهله اول هر زمان خیلی شدید بشه و آستانه ی صبرم کم بشه مسکن میخورم و اگر فراتر بره به قهوه و موسیقی و پیاده روی و دویدن متوصل میشمو در همین حین رکوردهای عجیبی هم زدم نسبت به قبل و آخرین پیاده روی شهری که اخیرا داشتم نزدیک ۲۰ کیلومتر بود و فقط بینش سه بار آب و قهوه ی تک اوی گرفتمو به مسیرم ادامه دادم... برای خودم جالب بود با این درد و کلافگی لذت بردن...خودش نوشت۲: دوستان ممنونم ازتون بابت لطف و پیگیری و احوال پرسی و نگرانیتون، تشکر ویژه : ) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی امیری تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1402 ساعت: 21:22

تقریبا فکرکنم ۳ یا ۴ شبی میشه که کلا ۶ ساعت تونستم بخوابم و گاهی اونقدر کلافه کنندست که هیچ مسکنی حتی جواب نمیده...این روزا سکوتم بیشتر از همیشه بوی یه شعر ِ عمیق میده که فقط به شنیدن موسیقی داره ختم میشه...این اپ جدیده رو تست کردم اما حقیقتا اونقدر شلوغه که نه حوصله دارم و نه تحمل این همه هرزه نویسی که هی میان یه چیزی مینویسنو اکثرا هم دنبال دیده شدنن... هرچند که همیشه یه حداقلی هم وجود داره اما اونقدری که اینجا آرامش داره هیجا نداره... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی امیری تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1402 ساعت: 21:22

من کلی حس طلب دارم پُشت ِ هر نگام...

برچسب: نویسنده: هستی امیری تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1402 ساعت: 21:22

از قدیم یه شعار رو توی ذهن مردم کردنو روش هم تاکید دارن، چه مذهبیون چه غیر مذهبیون؛ دیگه بماند از روانشناس های زرد و اون رویا فروش هایی که فقط دنبال آرزو فروشی و پکیج فروشیشون هستن و یا سلبریتی هایی که آشغال تر از هر قشری توی جامعه هستن...کسی که دقیقا به فکر یه تیکه نونی که باید فردا بخره بخوره تا شکمش سیر بشه و هزارتا دغدغه و مشکل داره، دقیقا چجوری میتونه در لحظه زندگی کنه و از زندگیش لذت ببره؟البته قطعا لذتی که شماها از زندگیتون میبرید رو توقع دارید بقیه نبرنو به همون یه تیکه نون راضی باشنو راضی بمونن تا شماها بیشتر بخورین... برای همین از هر طریقی سعی در فریب و راضی نگهداشتنِ قشر ضعیف جامعه دارید و مدام بهشون امید و رویا و توکل و اینجور چیزا میفروشین، دقت کنید، "میفروشین" حتی اینارو رو هم با قیمت بالایی دارین میفروشین...اون ابرا که سقف ِ ما بودنامروز میدونم که فرش ِ شماست... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی امیری تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 19:52

چقدر بده که آدما همشون دارن شبیه به هم میشن و اکثرا هم بخصوص از لحاظ ظاهری اونقدر شبیه همدیگه شدن که برای مثال دخترا که ۹۹درصدشون انگار از قصد میخوان شبیه به هم بشن با اینکه اصلا دلشون نمیخواد کسی شبیه به خودشون باشه و دمه عیدی هم که بازار سالن ها حسابی داغه، انگار مثلا اگه تا سال تحویل نرن سالنو کلا تغییر شکل ندن چقدر چیپو منگلن. پسرا هم که خب اگه یکم دقت کنید بندرت پیش میاد پسری رو پیدا کنید که دور موهای سرش رو ماشین نزده باشه و فید و دیزلی و انگلیسی و خامه ای و ایتالیایی و که همشون محوریت اصلیشون یکیه چون دور موهای همه مدلا اونقدر گرفته میشه که انگار همشون یه مدلن که یه وقت فکرنکنن اینا زشتن و رومده مزخرف نیستن، یعنی درواقع آرایشگر اقایون قطع به یقین میدونن که الان اینی که اومد داخل سالن حتما باید دور سرش و صورتش فید بشه و برای همین پسرا هم کلا شبیه هم شدنو انگار آرایشگرا و سالن کارها کلا از یه خط مشی دارن پیروی میکننو طرح اصلی واسه همه یکیه و فقط رنگو لعابا فرق میکنه و خودشونو هم میکشن اینقدر که بکوب میرن باشگاه و مکمل مصرف میکنن تا بیشتر دیده بشن، مثل بقای جنگل و حیوانات... از خانمای سالن دار که دیگم که خیلی تخصصیه و توی این یه ماه قبل عید انگار جوری کار میکنن که میتونن ۶ ماه بعدی رو کلا از جیب بخورن... خانما هم که دیگه حسابی باعث رونقه سالن دارهان به حدی که الان یکی از پر درامدترین شغل ها شده همین سالن داری و این یعنی فقر فرهنگی...نمیدونم مردم کی میخوان این چشم و هم چشمی و این تجملات مزخرف رو رها کننو یکم از لحاظ درونی و افکار و شخصیتی تغییر ایجاد کننو به سطح بالایی برسن، که احتمالا هرگز، چون این خاک همینه که هست و خط اجرایی حاکم بر مردم همینو روایت میکنه...همیشه آدم راادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی امیری تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 19:52

صفحه بندی