اشک خوبه خالی کنه، سرتو بالا کن، منم همون چی شده مگه
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 14:59
چند شب پیشا بعد از مدت ها دوباره دست به قلم شدم اما نه شعرکه ای کاش نمیشدماونقدر سهمگین و غم انگیز نوشتم که هنوز آوارش روم موندههرکاری کردم نتونستم از روش رکورد بگیرم اونقدر نفسم از اون همه حجم وسنگینی و اندوه بند اومده که حتی نتونستم به خودم اجازه بدم جایی پستش کنمچون مطمینم خیلی سریع پتانسیل پخش ش...
۱. اعتر .افات نی.چه وار
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 14:59
بی درنگ زمانیکه فهمیدم افسردگی برای کسی که با حقایق دنیا میجنگد و تلخی واقعیت ها و دروغ هایی که باعث خوشی اکثر انسان هاست، باعث ناراحتی و اندیشیدن بیشتر میشود. شاد هستم وقتی میبینم اکثر مردم با شنیدن دروغ ها و ندانستن برخی حقایق و واقعیت های دنیا، حتی بخشی از زندگی به کامشان است...بلکه شاد بودن از ن...
یه مُشت حرف ، یه جفت گوش واسه خواب ِ بعد از ظهر...
-
تاریخ: 1399/1/30 ساعت: 3:48
99فقط یه راه موندهمقابله مقابله... خودش نوشت1: سال نو مبارک : )
یه روز کارمون میگیره...
-
تاریخ: 1399/1/30 ساعت: 3:48
رعد و برقبارونموسیقیواژه های پراکنده و منظمو منظومه ای از حرف های نگفته...
ما کنار ِ دیروز ، کنار ِ فردا ! کنار ِ همه آرزوهای بی گناه...
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 19:00
خب بذارین از فردا براتون بگم...خب بذارین از فردا براتون بگم......خب بذارین از فردا براتون بگم.........بله زندگی همینه ، یک تکرار عمیق با تغییراتی جزئی اما با اهمیت و تکامل بخش... !خواسته ها کمتر اما م
بارون میباره ، ولی من خیس نمیشم...
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 19:00
در خلسه و تراوشات شبانگاهی واژه هایی فلبداهه در عمق این اقیانوس ِ من ثبت شد... رمز خواستین حتما بگین...
C هم اومد
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:50
همون شهر شلوغامروز تومن ساکته...زمان محو عبوراما با من ثابته...
اینارو ولش کن عشق چی شد؟!
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:50
چقدر دلم میخواد یه دله سیر بنویسماینجا فقط منم و خودم و خودش و دوست ِ قدیمی و بامعرفت و عزیزم نیکناز...هم ازخلوتیه اینجا لذت میبرم هم گاهی منو یاد یه جزیره فراموش شده وسط یه اقیانوس ِ آب های دور میند
کی دله مارو این مدلی بنا کرد؟...
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:50
الان یه جوری توی وضعیتی هستم که نه منتظر کسی ام نه منتظر چیزی یا اتفاقی که توی زندگیم ظهور کنه و مثل فیلم ها بگم آره حالا نوبت ماست...الان دقیقا توی برهه ای از زمان هستم که هیچ انتظاری ندارم،نه از دنی
رفیق ِ همیشه و قدیمی تولدت مبااارک
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:50
نیکناز جان : )لیاقت بهترینارو داری و برات آرزوی بهترینارو دارم... خودش نوشت: عذر بابت تاخیر، پیریه و حواس پرتیه دیگه خلاصه...
ریشه اعتصاب آب کرده بود...
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:50
بعد مدت ها نوشتم،اونقدر شعر واژه نوشتم که خواستم پستش کنم اما اینکارو نکردم...بعد چند لحظه یه شعر از یه نفر خوندمو روی همون موسیقی که داشتم گوش میدادم رکورد گرفتم و شد یه دکلمه ی ۱۰۰درصد دلی و بدون کار با واژه! مجدد اومدم پستش کنم اما اینکارو نکردم...چند وقت پیش یه نفر بهم گفت چرا سعی نمیکنی عاشق بش...
ما دهه شصتیا
-
تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 22:00
هنوزم فیلمی مثل غری.بانه برام جذاب و دیدنی و پر از شعره... خودش نوشت ۱: پست بعدی که رمزداره پیش بینی میکنم کلی حرف و کلی چیزای دیگه داشته باشه
روزای بی روح و پر از شعر
-
تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 22:00
این روزا پر از شعر و حرفم اما دستم به نوشتن و ثبت شعر توی اینجا نمیره که نمیره... بیاین بشینین روبه روم بلکن از نگاهم شعرهام رو بخونین...
ش.راب خوردن ِ ما ،شیشه خوردن است اینجا !
-
تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 22:00
اینه حکایت حال و احوال مردممون توی این روزها همه میخوان بقیه رو درست کنن اما حواسشون نیست باید از خودشون شروع کنن...
رفاقت
-
تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 22:00
نوشتم و نوشتم و نوشتم تا قلم گریست... خودش نوشت۱: رمز خواستین بگین
شعر ِ صدا
-
تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 22:00
به به تو به تو فکر به تو فکر کردم... خودش نوشت: یه شعر و دکلمه دیگه ، این روزا روز ِ قلم ِ و صدام ِ : )
آیا او با مهربانی اش ما را اینگونه می آزماید که در رنج هستیم؟
-
تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 22:00
الان هممون به یه گذرگاه امن احتیاج داریم تا بدون اینکه به محکم و سست بودنش فکرکنیم فقط ازش عبور کنیم... مقصدشم خیلی مهم نیست مهم عبور کردن از یه مسیر امن ِ... توی دوران و جامعه ای که به هیچ چیز نمیشه اعتماد کرد و مثل یه زلزله و پل معلق مدام در حال تکون خوردنه... چجوری میشه به مهمترین قضیه ی هستی که ...
از عدم به عدم...
-
تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 22:00
فراتر از رهایی فقط یه پیله ست... خودش نوشت۱: دوست قدیمی و خوبم که کامنت گذاشتی و راهنمایی خواستی ، امیدوارم که حالت خوب باشه : ) اما من چجوری جواب کامنتت رو بدم وقتی کامنتای وبت رو بستی... ؟
هنوزم امن ترین خونه ای برام...
-
تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 22:00
چقدر بدجور دلم گرفت امشب چقدر بد شکست قاب دلم روی دیوار بود ، کاری به کسی نداشت اما اون دیوار روش پر از قاب بود قاب های رنگی ، سیاه و سفید و از همه رنگ امون نداد دیوار دیوار زاویه داشت کج و صاف اما قشنگ هر ضلعش سایه انداخته بود به اون یکی ضلعش و هر ضلعش اون یکی رو نمیدید اما دیوار همه رو میدید... یه...